Friday, August 17, 2007

سنگ نبشته ی مرد پارسی

دخترکِ چيني،

با تَني تب ناک،

و ترنمي تمناگرِ عشقِ زميني

دلِ مردِ پارسي را برد

***

دخترکِ رومي،

با گونه اي گلگون

از شرارِ آتشِ هماغوشي

و نه از آزرمِ معصومي

دلِ مردِ پارسي را برد

***

دخترکِ زنگي،

خوش خرام،

به اندام،

پر انحنا تر از پيچ و تابِ پيکره هاي سنگي

دلِ مرد پارسي را برد

***

دخترکِ هندو،

با عشوه اي شور انگيزتر از رقصِ رازآميزِ زنبوران،

به سوي کندو

دلِ مرد پارسي را برد

***

دخترکِ پارسي،

با لباني هوس انگيز،

يادآوردِ غنچه هاي پاييزي اطلسي

و چشماني پر ستيز،

هماوردِ افسونِ پريانِ افسانه هاي حماسي

دلِ مرد پارسي را برد

***

پس چون از خويشتن مي پرسي:

"چه شمار است سرزمينهايي که مردِ پارسي از آنِ خود خوانده

و قلمروِ خود را برآنسوي مرزهاشان کشانده؟"


دلِ مردِ پارسي را نظاره کن!

و بر آنان که دل او را با خود مي برند اشاره کن!


پس آنگاه خواهي دانست که نيزه ی مردِ پارسي

چه سان دورتر از پارس نبرد آورده است!*


* بند آخر برداشتی از کتيبه داريوش اول هخامنشی در نقش رستم .

27 امرداد 1386، نيويورک

Sunday, June 10, 2007

و دیگر مرا نخواهی دید...

من، مسافرِ سرزمينِ سالخورده و سرخورده عياران

تو، سايه نشينِ شهرِ شلوغِ شهرت و شيدايي


من، خسته و پر شکسته، ولي هنوز درخيالِ خام صد پرواز!

سينه اي پر زخروش و لب خاموش


تو، نا شکيب و بي قرار، در انتظارِ هوارِ غمازي صد راز!

شرّ و شور و شهرآشوبت باد! در اين ساليان اميد!


و ديگر مرا نخواهي ديد ...

***


تو، غمزه اي، کرشمه اي، طره اي طرار

من، ميراث دارِ خودخوانده جبهه کار!


تو بمان، با روياي شاهزاده اي با اسب سپيد!

مي روم من ، با حديث مکرر تنهايي و دلتنگي، گريه بيد


و ديگر مرا نخواهي ديد ...

***


من از براي تو،

خاطره اي گذران،

يک تن از صدها هزاران همسفران

شبحي گنگ، تيره وتار، محو و ناپديد

تو از براي من،

نامي در ميان نامها،

پرسشي بي پاسخ، يکي از ابهامها!

در سياهه ناتمامِ طپش و ترديد


و ديگر مرا نخواهي ديد ...

***

بیستم خرداد 1386، نیویورک

Monday, June 04, 2007

این نیز بگذرد


سحر، کاروانی از کويرِ ناپيداکرانه،

با هلهل و های و هوی کودکانه گذشت


نيمروز، سياوشی از آتش،

فارغ از مکر زمانه

(وسوسه های عاشقانه)

اما نه شادمانه گذشت


اين غروبِ غمينِ غبارآميز نيز بگذرد

اين نيز بگذرد...

***

رهگذر، از سر برزن و کویِ خراب گذشت


تشويشِ شباب گذشت

وهم و سراب گذشت

خيال و خواب گذشت


شب شراب

چه باشتاب گذشت


اين شورابْ شرنگِ نيرنگ آميز نيز بگذرد

اين نيز بگذرد...

***

پياده، در ميانه راه مانده

سوار گذشت


مسافر، خيره بر افقِ سياه مانده

قطار گذشت


سی بهار

بی زينهار گذشت


زمستان در راه است!

همين خشاخشِ تشويشِ پاييز نيز بگذرد

اين نيز بگذرد...

***

یازدهم خرداد 1386، نیویورک